قلم شکسته

هر آنچه عنایتی بوده است و امانتی ، دلنوشته ای و حکایتی ، شعری و شماتتی ، بیان می گردد بی هیچ مزد و منّتی

قلم شکسته

هر آنچه عنایتی بوده است و امانتی ، دلنوشته ای و حکایتی ، شعری و شماتتی ، بیان می گردد بی هیچ مزد و منّتی

قلم شکسته
مصطفی امینی «بیدار»

مالک و مدیرعامل هلدینگ بیدار

صاحب امتیاز و مدیرمسئول:
1- آژانس خبری بین المللی ایصال نیوز
2- ماهنامه اقتصادی سیاسی نهضت
3- آژانس خبری محلی نجف آباد نگار

مالک و مدیرعامل شرکت‌های:
1- بهساز قامتان بیدار
2- جوانه سبز رها
3- آسمان خراشان بیدار
4- داده کاوان ژرف اندیش
5- مرکز کارآفرینی و شتابدهنده بیدار
6- مرکز فنی ارتوپدی بیدار

صاحب امتیاز و مدیرمسئول انتشارات قلم شکسته
صاحب امتیاز و مدیرمسئول کانون آگهی و تبلیغات ارمغان نو

کارآفرین و فعال اقتصادی بخش خصوصی
شاعر، نویسنده و مترجم
یک علامه ای در ابتدای مسیر زندگی

دانشجو و دانش آموخته در رشته های
1- جامعه شناسی
2-روانشناسی
3- روزنامه نگاری
4- مطالعات فرهنگی و رسانه
5-حقوق

ایمیل: mostafaamini1990@gmail.com
نویسندگان

۲۲ مطلب با موضوع «درد دل ها» ثبت شده است

شده ام 
کودکی بازیگوش 
و می کنم پرتاب 
قلبم را 
به سمت 
هر شیشه ای
که ببینم
با تو ام 
مراقب باش
نشکنم 
شیشۀ دلت را
آلزایمر گرفته ام...

(با احترام - م.ا) 

۰۷ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۱
مصطفی امینی

دیدم 
ستاره
می زند چشمک 
یاد تو افتادم 
می زدم
نمی زدی 
می زدم 
نمی زدی
می زدم
و باز هم نمی زدی 
عاقبت صبح شد 
خورشید جای تو را گرفت 
و عینک آفتابی چشمان مرا 
قدر شب را ندانستیم...

(با احترام - م.ا)

۰۷ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۰
مصطفی امینی

تعارض های بین نسلی و درون نسلی مان، از حد گذشته اند، مربّی! 
-------------------------------------------------------------------------
اگر اشتباه نکنم، شانزده ساله بودم (هشت، نه سال پیش) 
فعالیت فرهنگی اجتماعی بسیاری داشتم. 
مدیری بود. انقلابی بود، جنگ رفته، اسارت کشیده، جانباز و پیشکسوت. 
با من مشکل چندانی نداشت امّا به افراد مجال فعالیت نمی داد. پیر مردها را دور خود جمع کرده بود. اصلاً جوانان را به حساب نمی آورد. رفتارش حرف و حدیث زیاد داشت. 
بسیار مشاهده می کردم افرادی را که در مقابلش زبان ستایش داشتند و در غیابش زبان شکوه و شکایت. 
کاری به حرف و حدیث ها نداشتم، امّا می دیدم که به دیگران، به افکارشان، به نوآوری هایشان، بهایی نمی دهد. از آن مدیرهای چندین و چندسالۀ مادام العمر! 
...
شنیده ایم که دست بالای دست بسیار است. مسئول بالادستی هم داشت که بسیار با حقیر صمیمی بود. شده بودم مشاور پشت پرده اش! 
آرامش مطلوبی حاکم بود، کشمکش ها را دیکتاتورمآبانه می خواباند امّا تنش های افراد با مدیر بالا گرفته بود. من نیز معتقد به تغییر بودم. می گفتم باید برود، کارها را باید به دست جوانترها سپرد. مسئول بالادستی موافق تغییر نبود، می گفت نمی توانیم، هزینه دارد برایمان، باید تدریجاً انجام بشود!
پافشاری کردم. گفتم با مسئولیت خودم. متعهد شدم، گفتم باید برود. قرار بر این شد که هزینه های رفتنش را بر عهده بگیرم، تغییر انجام شود، آهسته آهسته فاصله بگیرم و بروم درس بخوانم... 
کمی دشوار بود، امّا شد... 
...
چشمتان روز بد نبیند. مدّتی از این تحول گذشت. امورات به جوانان سپرده شده بود. من نیز علی الظاهر در حاشیه بودم. سرگرم مطالعه و درس. 
آنجا دیگر روی آرامش به خود ندید. تنش های دائمی و کشمکش های فرسایشی بالا گرفته بود. به طور مثال، اگر سمتی قرار بود به کاندیدایی داده شود، دعوایی می شد بین جوانان، یکی می گفت: من از سابقونم؛ دیگری می گفت: فعالیت من بیشتر بوده است، حسابی برای هم می زدند!، تئوری توطئه ترفندی شده بود برای اشغال پست های بی ارزش. 
هر کدام هم که مسئولیت را بر عهده می گرفتند، دیگران به هر روشی هم که شده بود، زحمتش را زایل می کردند.
خلاصه تا مدّتی، رو سیاه شدیم، آن بالادستی هم مدام می گفت: دیدی گفتم خراب می شود. چند سالی این وضع بود. هنوز هم دورادور از دوستان می شنوم که در بر همان پاشنۀ کشمکش می چرخد. 
چند باری به پیرمرد خاطره مراجعه کردم. گفتم خطای من بود. طلب حلالیت جستم. حتّی پافشاری می کردم که بازگردد. امّا حاضر نبود. می گفت«دیگر نمی آیم، چرا حلالیت، من به تو مدیونم، تازه فهمیدم باید زندگی کنم، به زندگیم برسم، به خانواده ام، عمری برای این ... ها بیهوده کار کردم، مدیون تو ام» - اینها را در ظاهر می گفت، مشخص بود دلش شکسته است - 
... 
آری؛ به این دلیل است که از پیرمردهای دنیای سیاست دفاع می کنم. 
شده ام مار گزیده ای که از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد. 
خود نیز زخم خورده ام، "آنجایی که پیرمردها گفتند جوانانی که درس می خوانند هنوز زود است" . 
امّا چه کنم. 
از این طرف نیز ما در جوانیمان مشکل داریم. بعضاً تنشها را در انجمن های اینجایی و آنجایی می بینم و می شنوم. 
نفاق ها را. برای هم زدن ها را. به هم زدن ها را. خنده های تقلبی را ...
دلیل دفاع من از حضور پیرمردها صرفاً همین است، آدم این و آن نیز نبوده ام و نخواهم بود. البته پیرمردها نیز باید آهسته آهسته کار را به جوانان بسپارند، برای رفتن آماده شوند و روزگار بعد از خودشان را نیز در نظر بگیرند.
بالاخره باید جایی باشد تا این همکاری های گروهی سامان یابد، تنش ها به مرور زمان تقلیل یابند و کار تیمی در این وانفسای رقابت، با رفاقت انجام شود؛ 
تحزّب، از این منظر، نیاز حیاتی ماست، کارمان می لنگد، صندلیهای پستی را تخت پادشاهی می نگریم، در کار گروهی مشکل داریم، در رزومه ها گیر کرده ایم، مدعیان بی خبر شده ایم، شبکه های مجازی نیز شده اند مزید بر علّت. 
اینها برای جامعه اصلاً خوب نیست!
... 
حالا هی بروید بگویید «ظن ما بر این است که فلانی غرب گراست...» 
درد است ... درد... 
(با احترام - م.ا)

۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۳۸
مصطفی امینی

زمین گرد است و می گردد مداوم 
پلی دیگر، خری دیگر، چه نالِم
همی امروز بگذشت ای عزیزان
چو فردا پل بود دانم چه مالِم

---

پ.ن: اصلاح طلبان احتمالاً حواسشان جمع است و آئین برادری همیشه زیباست. 

(با احترام - م.ا) 

۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۲۸
مصطفی امینی

این انا الحق گفتنی که می بینی 
حاصل خود ندیدن است و شیرینی 
اوج افتادگی و فنا چه بود 
هیچ دیدن، هر آنچه می بینی

(با احترام - م.ا)

۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۴۴
مصطفی امینی

از آن زمان که شد او 
همه چیز ما
دیگر خودی نیست 
که شیفتۀ آن باشیم...

(با احترام - م.ا)

۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۴۲
مصطفی امینی

لبلاب چون ساده لوح درختی اسیر را در آغوش گیرد، سودایی جز ارضاء امیال خویش ندارد. درخت که باشی، تنهایی، چنان ناطقه ات را قلقلک می دهد که با لکنتی بی مانند و نابخردی بی مثال، در آغوش پر طمع این دو روی پلید، گرفتار آیی و دستان گشاده اش را علاقه قلمداد کنی و عطر مسموم وجودش را شراب یابی و خویش را گرفتار خدعۀ او بینی آنگاه که زمان مستی ات به درازا کشیده باشد و هوشیاری و خرد در پستوی وجودت زندانی!
هیچ گاه نگاه مثبتی به این گیاه هرزه نداشته ام. همیشه پندار من این بوده است که اهلیش کنی یا نکنی، هرزه خواهد ماند. 
آیا نگریسته ای که چگونه پلکانی می سازد از درخت مست و بالا می رود و ارضاء بلندپروازی خویش را در هم آغوشی با درختی بی پناه می یابد؟
آنقدر به دور درخت می پیچد و تن فروشی می کند و هوس درختی تنها را وسیلۀ ترقی خویش می یابد تا به اوج رسد، ارضاء شود و بلندپروازیش به ثمر نشیند. 
آن زمان چون فرا رسد، دیگر درخت ناتوان را یارای غلبه بر هوا و هوس نباشد و مستی او را به کام مرگ کشاند و زردی رخ و خشکیدن وجود، شیرین ترین هدیۀ خداوندی یعنی حیات را از او ستاند، شاید چنین از دام گیاهی هرزه، رهایی یابد اگر باغبانی این همه مدّت مدهوشی او را درک نکرده باشد و دادش را نستانده باشد، از گیاهی که نمی خواهد بر خویش اتکا کند و کمال را بر گردۀ دیگران نیابد!
در حیرتم که چرا با این همه بدکاری و خدعه، هدیه ای دلنشین به عالم، نام او را یدک می کشد؟! 
عشق... 
یعنی آدمی، این شریف ترین حیوان روی زمین، بعد از این همه سال زیست و تکامل، نام دیگری نیافته است؟ 
اصلاً براستی عشق چیست؟
شاید اگر از دوستانی که مدّتی در کنار حقیر، روزگار گذرانده باشند، پرس و جو کنید، احتمالاً چند عبارت را می شنوید: 
بسیار مبهم است؛ عاشق نیست؛ سنگدل است؛ مغرور است؛ پیچیده است و ... 
یکی از دوستانم پس از مدّتی همنشینی با من، می گفت: آرزو دارم عاشق شوی، و من آهسته می گفتم: تا احتمالاً آدم شوم. 
امّا من آن همه نیستم، چون من، من نیستم. 
علیرغم اینکه وجودی سرشار از آن احساس غریب دارم، امّا درک واژۀ "عشق" برایم دشوار بوده است هر چند که تظاهر بدان واژه هیچگاه برایم طاقت فرسا نخواهد بود. 
نمی دانم شاید سالها تنهایی مرا چنین رهنمون شده باشد... شاید...
به هر حال هر چه که هست، شرح آن در این مجال نگنجد، خواه اتّحاد هورمونی عظیم باشد، خواه انتزاع باشد و خواه وهم باشد و ... 
هر چه که هست، تجربۀ زیست تهی از آن، باید دشوار و کسالت بار باشد. 
شکوۀ من بیشتر، به دلیل وفور این واژه است در مراودات روزمرۀ آدمیان. قاعدتاً کالایی که گرانبها است باید کمیاب باشد و کالای کمیاب نمی تواند دم دستی و سهل الوصول جلوه کند!
راستش را بخواهید، درک عاشقان روز مزدی برایم آسان نیست. فوت عزیزی را هم که تجربه می کنی، حرمت نگه می داری، یکسال... چهل روز... لااقل به هفته ای قناعت می کنی... حرمت هم که نگاه نداری، نقش بازی می کنی... سالیانیست که رسم این مردم چنین بوده است، هنوز هم نمی فهمم آنانی را که با هر برآمدن آفتابی، شیفتۀ مرغکی خوش الحان می شوند و با هر غروب نفس گیری، فارغ و چون صبح دیگر آید در این رسم حاذق! 
چه نامم این فاجعه را؟! 
دمدمی مزاجی
بلندپروازی
هوس
حماقت 
یا روزمزدی های عاشقانه
امّا هر چه که هست، این روزها قرابت بیشتری دارد با واژۀ "عشق" و گیاه "پیچک" و چه غریب است آن احساس پاک هدیه داده شده به خلقت و به گمان نگارنده، هنوز هم نامأنوس است با واژۀ «عشق» آن احساس...! 
عُرَفا خرده مگیرند لطفاً؛ که تمثیلشان نهایت بدسلیقگی است و نه برداشت حقیر از احساسی گوارا و رابطه اش با یک واژه!
لبلاب، به دور درخت می پیچد و بالا می رود و او را می خشکاند، آن احساس غریب، در دل جوانه می زند و زنده می کند و رشد می دهد و به تکامل می رساند... خشکانیدن کجا و کمال کجا؟! 
نکته ای بود که باید گفته می شد. 
(با احترام - م.ا)

۰۵ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۲۷
مصطفی امینی