قلم شکسته

هر آنچه عنایتی بوده است و امانتی ، دلنوشته ای و حکایتی ، شعری و شماتتی ، بیان می گردد بی هیچ مزد و منّتی

قلم شکسته

هر آنچه عنایتی بوده است و امانتی ، دلنوشته ای و حکایتی ، شعری و شماتتی ، بیان می گردد بی هیچ مزد و منّتی

قلم شکسته
مصطفی امینی «بیدار»

مالک و مدیرعامل هلدینگ بیدار

صاحب امتیاز و مدیرمسئول:
1- آژانس خبری بین المللی ایصال نیوز
2- ماهنامه اقتصادی سیاسی نهضت
3- آژانس خبری محلی نجف آباد نگار

مالک و مدیرعامل شرکت‌های:
1- بهساز قامتان بیدار
2- جوانه سبز رها
3- آسمان خراشان بیدار
4- داده کاوان ژرف اندیش
5- مرکز کارآفرینی و شتابدهنده بیدار
6- مرکز فنی ارتوپدی بیدار

صاحب امتیاز و مدیرمسئول انتشارات قلم شکسته
صاحب امتیاز و مدیرمسئول کانون آگهی و تبلیغات ارمغان نو

کارآفرین و فعال اقتصادی بخش خصوصی
شاعر، نویسنده و مترجم
یک علامه ای در ابتدای مسیر زندگی

دانشجو و دانش آموخته در رشته های
1- جامعه شناسی
2-روانشناسی
3- روزنامه نگاری
4- مطالعات فرهنگی و رسانه
5-حقوق

ایمیل: mostafaamini1990@gmail.com
نویسندگان

۲۷ مطلب با موضوع «اجتماعی فرهنگی» ثبت شده است

لبلاب چون ساده لوح درختی اسیر را در آغوش گیرد، سودایی جز ارضاء امیال خویش ندارد. درخت که باشی، تنهایی، چنان ناطقه ات را قلقلک می دهد که با لکنتی بی مانند و نابخردی بی مثال، در آغوش پر طمع این دو روی پلید، گرفتار آیی و دستان گشاده اش را علاقه قلمداد کنی و عطر مسموم وجودش را شراب یابی و خویش را گرفتار خدعۀ او بینی آنگاه که زمان مستی ات به درازا کشیده باشد و هوشیاری و خرد در پستوی وجودت زندانی!
هیچ گاه نگاه مثبتی به این گیاه هرزه نداشته ام. همیشه پندار من این بوده است که اهلیش کنی یا نکنی، هرزه خواهد ماند. 
آیا نگریسته ای که چگونه پلکانی می سازد از درخت مست و بالا می رود و ارضاء بلندپروازی خویش را در هم آغوشی با درختی بی پناه می یابد؟
آنقدر به دور درخت می پیچد و تن فروشی می کند و هوس درختی تنها را وسیلۀ ترقی خویش می یابد تا به اوج رسد، ارضاء شود و بلندپروازیش به ثمر نشیند. 
آن زمان چون فرا رسد، دیگر درخت ناتوان را یارای غلبه بر هوا و هوس نباشد و مستی او را به کام مرگ کشاند و زردی رخ و خشکیدن وجود، شیرین ترین هدیۀ خداوندی یعنی حیات را از او ستاند، شاید چنین از دام گیاهی هرزه، رهایی یابد اگر باغبانی این همه مدّت مدهوشی او را درک نکرده باشد و دادش را نستانده باشد، از گیاهی که نمی خواهد بر خویش اتکا کند و کمال را بر گردۀ دیگران نیابد!
در حیرتم که چرا با این همه بدکاری و خدعه، هدیه ای دلنشین به عالم، نام او را یدک می کشد؟! 
عشق... 
یعنی آدمی، این شریف ترین حیوان روی زمین، بعد از این همه سال زیست و تکامل، نام دیگری نیافته است؟ 
اصلاً براستی عشق چیست؟
شاید اگر از دوستانی که مدّتی در کنار حقیر، روزگار گذرانده باشند، پرس و جو کنید، احتمالاً چند عبارت را می شنوید: 
بسیار مبهم است؛ عاشق نیست؛ سنگدل است؛ مغرور است؛ پیچیده است و ... 
یکی از دوستانم پس از مدّتی همنشینی با من، می گفت: آرزو دارم عاشق شوی، و من آهسته می گفتم: تا احتمالاً آدم شوم. 
امّا من آن همه نیستم، چون من، من نیستم. 
علیرغم اینکه وجودی سرشار از آن احساس غریب دارم، امّا درک واژۀ "عشق" برایم دشوار بوده است هر چند که تظاهر بدان واژه هیچگاه برایم طاقت فرسا نخواهد بود. 
نمی دانم شاید سالها تنهایی مرا چنین رهنمون شده باشد... شاید...
به هر حال هر چه که هست، شرح آن در این مجال نگنجد، خواه اتّحاد هورمونی عظیم باشد، خواه انتزاع باشد و خواه وهم باشد و ... 
هر چه که هست، تجربۀ زیست تهی از آن، باید دشوار و کسالت بار باشد. 
شکوۀ من بیشتر، به دلیل وفور این واژه است در مراودات روزمرۀ آدمیان. قاعدتاً کالایی که گرانبها است باید کمیاب باشد و کالای کمیاب نمی تواند دم دستی و سهل الوصول جلوه کند!
راستش را بخواهید، درک عاشقان روز مزدی برایم آسان نیست. فوت عزیزی را هم که تجربه می کنی، حرمت نگه می داری، یکسال... چهل روز... لااقل به هفته ای قناعت می کنی... حرمت هم که نگاه نداری، نقش بازی می کنی... سالیانیست که رسم این مردم چنین بوده است، هنوز هم نمی فهمم آنانی را که با هر برآمدن آفتابی، شیفتۀ مرغکی خوش الحان می شوند و با هر غروب نفس گیری، فارغ و چون صبح دیگر آید در این رسم حاذق! 
چه نامم این فاجعه را؟! 
دمدمی مزاجی
بلندپروازی
هوس
حماقت 
یا روزمزدی های عاشقانه
امّا هر چه که هست، این روزها قرابت بیشتری دارد با واژۀ "عشق" و گیاه "پیچک" و چه غریب است آن احساس پاک هدیه داده شده به خلقت و به گمان نگارنده، هنوز هم نامأنوس است با واژۀ «عشق» آن احساس...! 
عُرَفا خرده مگیرند لطفاً؛ که تمثیلشان نهایت بدسلیقگی است و نه برداشت حقیر از احساسی گوارا و رابطه اش با یک واژه!
لبلاب، به دور درخت می پیچد و بالا می رود و او را می خشکاند، آن احساس غریب، در دل جوانه می زند و زنده می کند و رشد می دهد و به تکامل می رساند... خشکانیدن کجا و کمال کجا؟! 
نکته ای بود که باید گفته می شد. 
(با احترام - م.ا)

۰۵ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۲۷
مصطفی امینی

ما که جنگ را درک نکرده ایم. یعنی نبودیم دیگر. بعداً به دنیا آمدیم. ولی خُب به هر حال یک چیزهایی خوانده ایم. نمی دانم مفاهیمی همچون «آفند» ، «عملیات ایذایی» ، «پدافند» و امثالهم به گوشتان خورده است یا نه، امّا احتمالاً «حمله به اچ-3» را دیده اید. 
در آن فیلم، قبل از اینکه «f4» ها به مجموعۀ نظامی اچ-3 حمله کنند، اگر اشتباه نکنم، دو فروند «f5» به کرکوک حمله کردند و این عملیات ایذایی سبب خطای محاسباتی طرف مقابل شد و «f4» ها در امنیت پروازی قابل قبولی «پایگاه مهم H3» را مورد هدف قرار دادند. 
برخی اتفاقات روزهای گذشته که حقیقتاً حوادث مهمی هم بودند، ناخداگاه مرا یاد آن فیلم انداخت. 
به نظر شما، «آفند،پدافند و عملیات ایذایی» صرفاً برای مقابله با دشمن استفاده می شود، براستی آیا نمی توان از آن در مناسبات داخلی نیز بهره برد؟ 
تا نظر شما چه باشد؟ 

(با احترام - م.ا)

۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۵۲
مصطفی امینی

بارها گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم: 
با «زبان نخبگانی» نمی توان جامعه را اصلاح کرد و یا اهداف مد نظر را جامۀ عمل پوشاند. 
نه « ذهن توده ای و زبان نخبگانی داشتن» کار ساز است و نه « ذهن و زبان نخبگانی داشتن» چاره ساز است. 
«باید ذهنی نخبگانی داشت و زبانی توده ای»
وقتی انسان، حوادث تاریخی را مشاهده می کند، می بیند؛ آنچه که مصلحان و زمامداران را در پیشبرد منویاتشان، یاری رسانده است، همین گزارۀ راهبردی بوده است. شما به رفورم مذهبی یا انقلاب ها؛ همین انقلاب 57 ایران خودمان؛ بنگرید، جز وجود ذهنی نخبگانی در پنهان زبانی توده ای نمی یابید. 
حال، ابهامی که ممکن است پیش آید، رابطۀ این مهم با عوام گرایی است. ارتباط تنگاتنگی که به واسطۀ وجود شباهتهای بسیار و اختلافات اندک، سبب بروز مثلاً نوعی تضاد ارزشی می شود. 
این دیگر به مهارت و هنر نخبگان بستگی دارد که باید بتوانند نوعی تناسب مطلوب را برقرار کنند. 
حتی شاید بتوان در داستانهای انبیاء و وحی نیز این مهم را یافت. 
آیا جز این است که در زبان وحی، «ذهنی نخبگانی در پنهانِ زبانی توده ای» وجود دارد؟ 
احساس نگارنده این است که مغفول ماندۀ مصلحان اجتماعی و ابزار راهبردی لایه های قدرت این روزها، هنوز هم، همان گزارۀ مذکور است. 
تا نظر شما چه باشد؟ 
(با احترام - م.ا)

۰۳ اسفند ۹۳ ، ۰۵:۱۵
مصطفی امینی

از آنجایی که به فراگیری «طرح انتقاد از خود»، اعتقاد عمیق دارم، شروع به کاوش «خود» از نگاه دوستانم نموده ام. 
بعبارت دیگر، با در نظر گرفتن ملاکهایی، از جمع دوستانم، تعدادی را انتخاب کرده ام و از آنان خواسته ام، به صریح ترین حالت ممکن، نقاط قوّت و ضعف مرا، متذکر شوند. 
خواه با زبان، خواه با قلم، خواه مستقیم و رو در رو، خواه غیر مستقیم و به مدد تکنولوژی. 
بدیهی است ضمن پرهیز از هرگونه ملاحظه ای، این نقدهای نایاب و گرانبها را، به مرور و بصورت مجزا، در این محیط، بازگو می کنم. 
از بیان تعارفات و نقاط قوّت، صرف نظر کرده و صرفاً صورت صریح نقد را مطرح می کنم. 
خلاف تصور برخی دوستان که سفارش به پرهیز از این اقدام نموده اند، سخت بر این باورم که نه تنها، شخصیت مرا زیر سؤال نخواهد برد، بلکه می تواند، گامی مؤثر در احیای صراحت فراموش شدۀ جامعۀ تعارف زدۀ ما باشد. 
باشد که دوستان دیگر نیز یاری کنند و این مهم، رسمی شود برای همۀ ما.
با احترام.

۱۷ دی ۹۳ ، ۱۷:۵۹
مصطفی امینی

در اینجا می خواهم به یک اصل کلّی که هم برای مردها و هم برای زن ها مفید است اشاره کنم و آن اینکه انسان با دو بال حرکت می کند. یکی بال آگاهی است. انسان بی خبر جاهل اصلا از محیط خودش آگاه نیست، اصلا نمی داند چه می گذرد. او به افق حیوان بلکه به افق جماد نزدیک است. اصلا نمی داند چه خبر است. انسان اگر بخواهد حرکت کند باید آگاه باشد و بداند، باید بفهمد و درک بکند، باید عالم باشد و با دانش آشنایی داشته باشد، با انواع دانش ها از آن جمله دانش اجتماعی. آدم بی خبر و نا آگاه کور است. آدم کور چه حرکت تندی می تواند بکند؟ آدمی که از چشم ظاهر محروم است، وقتی در خیابان راه می رود می بینید با چه احتیاطی عصایش را به زمین می زند و قدم بر می دارد؟! 
ولی همان آدم اگر چشم داشته باشد، با چه سرعتی در خیابان حرکت می کند؟ بصورت مارپیچ از لای ماشین ها خودش را رد می کند در حالیکه یک آدم کور، اگر بخواهد از یک طرف خیابان به طرف دیگر آن برود، نمی تواند مگر دیگری دستش را بگیرد. مستبدها و استعمارگرها سالهای زیادی از بی خبری مردم استفاده می کردند. مردم ناآگاه و بی خبر بودند، هر کاری دلش می خواست می کرد، هر جنایتی مرتکب می شد، اگر جنایتی در یک شهر مرتکب می شد شهر دیگر خبردار نبود و در خود آن شهر هم یک عده متوجّه می شدند و یک عده متوجّه نمی شدند. استعمار غرب سالها بلکه قرن ها کوشش می کرد در بی خبر نگه داشتن مردم. تا مردم بی خبر بودند خیال او راحت بود. مَثَل معروف می گویند: دزد دشمن مؤذن است. چرا؟ چون مردم تا خوابند دزد می تواند دستبرد بزند ولی وقتی که مؤذن رفت بالای مناره و فریاد کرد: الله اکبر الله اکبر، خواب آلوده ها بیدار می شوند. وقتی بیدار شدند دزد دیگر نمی تواند دستبرد بزند. دزد در حال خواب و در تاریکی می تواند دستبرد بزند نه در بیداری و نه در روشنایی...
...
مردم را برای همیشه نمی شود نا آگاه نگه داشت. گذشته از این خود پیشرفت و توسعه تمدن خواه ناخواه منجر به یک سلسله بیداری ها می شود. ماشین چاپ که اختراع شد، مطبوعات خواه ناخواه زیاد می شود. استعمار چه بخواهد چه نخواهد، افکار پخش می شود. و انواع وسایل ارتباطی دیگری که هست. این بود که به فکر نیرنگ دیگری افتادند و آن اینست که آن بال دیگر را خراب کنند. 
بال دیگر چیست؟ بال اراده، بال احساس شرف و کرامت ذات و اینکه من انسان هستم، بال اخلاق. تا وقتی که مردم جاهل بودند، برنامه ی فاسد کردن انسان ها از نظر اخلاق، چندان برای استعمار مطرح نبود، نیازی به آن نبود. ولی از روزی که دیدند آگاهی تدریجا دارد پیدا می شود، نمی شود جلوی آگاهی را گرفت و مردم را برای همیشه در بی خبری گذاشت، گفتند حالا وقت این است که آن بال دیگر را از مردم بگیریم و آن، بال اخلاق، بال پاکی و طهارت است. اینجا بود که به مسئله ی اشاعه ی انواع فساد اخلاقها بعنوان یک مخدّر و یک امر تخدیر کننده پرداختند ولی این مسئله را به این نام نمی گفتند، همان را بنام تمدّن می گفتند، بنام پیشرفت، بنام آزادی.
بنام تمدن و پیشرفت و آزادی، از راه فساد اخلاق، بی حسی ایجاد کردند. انسان اگر عالم و آگاه هم بشود، وقتی که خلقش، روحیه اش فاسد شد، نه تنها آن آگاهی به سود خودش و جامعه اش نیست، بلکه همان آگاهی بیشتر به زیان جامعه اش تمام می گردد. می شود: «چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا». 
تا روزی که دزد نبود، چراغ نداشت، از روزی که چراغ پیدا کرد دزدش کردند که از آن چراغ به نفع دزدی استفاده کند. 
این یک برنامه ای بود که اشخاص آگاه متوجّه آن بودند. 
---
پیرامون جمهوری اسلامی، شهید مطهری، صص 52-56

۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۵:۴۸
مصطفی امینی

یش بینی من برای انتخابات آتی مجلس شورای اسلامی و چینش کرسی ها: 
---
1 - 50 درصد سهم اعتدالیون (با محوریت هاشمی و روحانی)
2 - 20.69 درصد سهم اصلاح طلبان (با محوریت خاتمی و عارف) 
3 - 19.31 درصد سهم اصولگرایان (بامحوریت قالیباف و لاریجانی)
4 - 5.52 درصد سهم پایداری ها (با محوریت مصباح) 
5 - 4.48 درصد سهم افراد مستقل
---
پس از انتخابات و چینش کرسی ها هم، ائتلاف نانوشته ای میان اعتدالیون و اصلاح طلبان و اصولگرایان، رویه های مجلس شورای اسلامی را پیش خواهد برد، امّا در جریان انتخابات، کشمکش هایی را شاهد خواهیم بود. 
---
مجلس آینده، در کل، مطلوب و مجلسی تخصصی و حرفه ای خواهد شد... 
---
به شرط ثبات مطلوب سیاسی و عدم وقوع حوادث غیر منتظره و مخل نظم. 
تا نظر شما چه باشد  
دیگر انتخابات ها را هم، خُب، نمی شود برایش پیش بینی کرد، درک کنید مرا، به هر حال جانمان را که از سر راه نیاورده ایم عزیزان من 

۲۹ آبان ۹۳ ، ۱۷:۲۰
مصطفی امینی

هارون الرشید، بر (ثمامة بن ابرش ) که از دانشمندان بود - خشم گرفت و او را به (یاسر) خادم خویش سپرد، یاسر نیز از او مراقبت می کرد . 
روزی ، یاسر، این آیه می خواند: (ویل للمکذبین ) و حرف (ذال ) را به فتح می خواند.
ثمامه او را گفت : (مکذبین ) پیامبرانند . و خادم او را گفت : مردم می گفتند که تو بی دینی و من باور نمی داشتم . 
اینک ! پیامبران را دشنام می دهی ؟ و او را رها کرد و از وی دور شد . 
پس از چندی هارون از ثمامه خشنود شد و او را به مجلس خود پذیرفت روزی در حین صحبت از او پرسید: سخت ترین چیزها کدامست ؟
و ثمامه گفت : دانایی که نادان بر او فرمانروایی کند .

"کشکول"

۲۱ مهر ۹۳ ، ۱۹:۴۶
مصطفی امینی